تبليغاتX
هفت ... !

هفت ... !

عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.

شنیدم نو حه ی بلبل که می گفت از فراق گل

عجب حالی است خلقت را عجب وضعی است دنیا را

چون این گل رفت دیگر بر نمی گردد به این گلشن

چرا اگر که از رفتن چنین غمگین کند ما را

نه من تنها به درد روی گل مبتلا گشتم

که با حسرت برد در خاک مجنون داغ لیلا را

چرا این با غبان زحمت کشید تا گل به بار اید

چرا پس خار گرداند چنین گل های رعنا را

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:53  توسط هانیه  | 

تو گل ناز منی

تو گل ناز منی گر همه خار جگرند

باش با من که این رهگذران می گذرند

کیستی؟ چیستی؟

ای پادشه دولت عشق

پادشا هان همه گو یند که بیداد گرند    آری

همه گویند خوبند ولی خوب تر از خوب تویی

 

تقدیم به خوب تر از خوبم   ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:50  توسط هانیه  | 

قدرت کلمات ...!

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط هانیه  | 

... !

         

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:46  توسط هانیه  | 

5+7


 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.


هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.


دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .


هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.


هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.


به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.


خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

تقدیم به بهترینم    ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط هانیه  | 

...

                  
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 23:57  توسط هانیه  | 

چرا تا وقتی رابطه ی دونفر به هم می خوره می گن عشق ما تموم شد؟

چرا تا وقتی رابطه ی دونفر به هم می خوره می گن عشق ما تموم شد؟ آیا واقعا عشق تموم میشه؟یعنی عشق پایانی هم داره؟مسلمااگه عشق واقعی باشه پاياني هم نخواهدداشت، عشق صداي نم نم بارون نيست كه شروع بشه و بعد مدتي سكوت جاي صداشو بگيره... عشق هیچ گاه از بین نمیره بلکه با گذرزمان بیشترم میشه.اگه واقعا عاشق باشی هرجا و با هرکی ام كه باشی بازم دلت پیشه معشوقته،معشوقی که به خاطر اون زنده ای و هدفت خوشختی اونه. وقتی معشوقي عاشقي روبه هر دليلي ترک می کنه و میره اگه عشق از دل برخواسته باشه اون عاشق براش آرزوی خوشبختی وسعادت وسلامتی ميکنه نه اینکه چون دیگه باهاش نیست و تنهاش گذاشته... هدف هر عاشق فقط خوشبختی معشوقشه حتی اگه با هم و در کناره هم نباشن به یاد هم هستندوبه خاطرهم زندگی ميكنند...پس به ياد داشته باشيم كه اگر عشقي در ميان باشد و آن عشق از دل و روح آدمي برخواسته باشد و هوسي نباشد كه نقاب عشق را زده باشد، اين عشق منشايي الهي داشته و چون خداي يكتا جاودانه خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:55  توسط هانیه  | 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند....

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:24  توسط هانیه  | 

به اونایی که براتون ارزش دارن...؟!

 بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو سکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ئلی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین اینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

تقدیم به بهترینم ... !

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:10  توسط هانیه  | 

نواي بينوايي

 

مرا مي خواستي تا شاعري را

ببيني روز و شب ديوانه خويش

مرا مي خواستي تا در همه شهر

ز هر كس بشنوي افسانه خوش

مرامي خواستي تا از دل من

بر انگيزي نواي بي نوايي

به افسونها دهي هر دم فريبم

بدل سختي كني بر من خدايي

مرا مي خواستي تا در غزلها

تورا زيباتر از مهتاب گويم

تنت را در ميان چشمه نور

شبانگاهان مهتابي بشويم

مرا مي خواستي تا پيش مردم

ترا الهام بخش خويش خوانم

ببال نغمه هاي اسماني

به بام اسمانهايت نشانم

مرا ميخواستي تا از سر ناز

ببيني پيش پايت زاريم را

بخواني هر زمان در دفتر من

غم شب تا سحر بيداريم را

مرا مي خواستي اما چه حاصل

برايت هر چه كردم باز كم بود

مرا روزي رها كردي در اين شهر

كه اين يك قطره دل درياي غم بود

ترا مي خواستم تا در جواني

نميرم از غم بي همزباني

غم بي هم زباني سوخت جانم

چه مي خواهم دگر زين زندگاني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 2:8  توسط هانیه  |